گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم چه بگويم...

 

گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم چه بگويم...


السلام عليك يا امام جعفر صادق (ع)**تسليت باد برهمه پويندگان طريق هدايت

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به بقیع وتربت صادق

سلام من به مدینه٬به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به شب ماه فاطمی بقیع

سلام من به گل یاس هاشمی بقیع

زغربتش چه بگویم که سینه ها خون است

برای صادق زهرا مدینه محزون است

مشخصات حضرت 


 

اسم : جعفر      


  لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقايق - فاضل - طاهر - قائم - منجي - صابر


 كنيه : ابوعبدالله - ابواسماعيل - ابوموسي


  نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( عليه السلام )


  نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر


  زمان تولد : هفدهم ربيع الاول سال 83 هجري


  در روز جمعه يا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با ميلاد حضرت رسول . بعضي

ولادت ايشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ايشان  را نيز برخي سال 80 هجري ذكر كرده

اند . ( 1 )                


  محل تولد : مدينه منوره


  عمر شريفش : 65 سال


  مدت امامت : 34 سال


  زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجري درباره زمان شهادت نيز گروهي ماه شوال و

دسته اي ديگر 25 رجب را بيان كردند . ( 2 )


  قاتل : منصور دوانيقي بوسيله زهر


محل دفن : قبرستان بقيع

امشب صحبت از آن آقایست که زندگانی اوخیلی شبیه مادرش فاطمه شد، آخرآقا رادر کوچه دواندند،در

خانۀ آقا را                      

آتش زدند، همان طوری که وارد خانۀ فاطمه شدند وعلی را دست بسته بردند،نیمه های شب به خانۀ امام

صادق(ع)                         

ریختند، حضرت مشغول نماز بودند، آقا را با دست بسته بدون عبا و عمامه، اجازه ندادند آقا نعلین پا کنند

با پای برهنه به طرف قصر آن ملعون بردند.

آن مرد در حالت مستی، دید امام صادق (ع) ازکوچه می آیند، گفت چکارکنم آمد رویش را کرد به دیوار تا

آقا همینطور رد می شدند فرمود: در حالی هستید روی خود را ازما برنگردانید.

امشب بگو یا امام صادق (ع) من خیلی گنهکارم، اما امشب رو برشما کرده ام.

چقدردلت برای مدینه تنگ شده است؟گفت دیدم کناربقیع، یکی از این دختربچه ها که گندم می فروشند،

یکی از این نگهبانها چنان به او سیلی زد، که چرا گندم می فروشی.اونجا یاد صحن عقیق امام رضا

افتادم، دسته دسته کبوترها بلند می شوند می روند طرف گنبد طلا، مردم می ایند برای کبوترها گندم نذر

می کنند                  

دو نفر بین اهلبیت با پای برهنه دوانده شدند، یکی آقام امام صادق (ع) که نیمۀ شب به در خانۀ آقا

ریختند، آقا را با پای برهنه شبانه بدون عمامه و عبا به قصر حکومتی بردند.یک نفر دیگر هم اینطور

بود، آن هم سه سالۀ حسین، اگرامام صادق (ع) سن و سالی ازایشان گذشته بود، این دخترفقط سه

 سالش بود.                  

اما دیگرکسی برای امام صادق (ع) سربریدۀ بابا نیاورد....

                 

بی حیا آخر چرایم می بری؟              میکشی از چه کجایم می بری؟

                  دست بسته پا برهنه دل غمین                     بی عمامه بی ردایم نی می بری

                  پیرمردم، قد کمانم موسپید                          پا پیاده از جفایم می برد

                  اهل بیتم باز در دلواپسی                            مضطر وگریان زترس وبی کسی

                  اربا رابا کن بسوزان جسم من                    بعد از آن برباد ده خاکسترم

     هر چه می خواهی بیاور بر سرم                                 نا سزا اما نگو بر مادرم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ - یه مسافر

به كوچه‌مان بسپاريد خاطرش باشد**هميشه در تب و تاب مسافرش باشد

سلام!” ، “حال شما؟”… طبق عادتي دو سه سال است
كه ارتباط من و تو، همين سلام و سؤال است

بعداز وقفه اي طولاني وپاره اي مشكلات

بازهم سلام  سلامي گرم ورنگارنگ

 از جنس پائيز به شما دوستان

 وهمسفران هميشه همراهم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ - یه مسافر

مادر ان عزيز ومهربون روزتون مبارک

 

تولد حضرت زهرا وروز زن بر همه خانوم ها واقایان درواقع بر همه زمینیان مبارکباد

این گل های زیبا هم واسه همه مادران 

عزیزروزتون مبارک

مادر خودم هم روزت مبارک ایشالله ۱۲۰۰ ساله شی

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - یه مسافر

سلام بر همراهان مهربانم وپوزش از تاخير طولانيم

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

 بیا ، ره توشه برداریم

 قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟!!!!!

تومثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... 

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...

مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا

يه سکوت بی پناهم............

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - یه مسافر

اين ايام حزن انگيز برهمه شما همراهان بزرگوار تسليت باد

اقيانوس متلاطم زندگي علي را امواجي سهمگين در بر می گیرد

وخورشید فروزان شیر خدا غروب میکند

بياييد براي شب شام غريبان بچه هاي

 زهرای اطهر شمعی روشن کنیم

بيا اي منتقم خون جدت حسين وبازگيرنده حق مادرت زهرا بيا كه در غم فراق تو واين مصيبت عظيم اسمان ديده ودلمان باراني است

چقدر جای تو خالی است

کجاست لحظه دیدار؟

میان بغض، سکوتی ز جنس فریاد است

بیا، که دیده تو را، آرزوی دیدار است

باز باران......................

باز باران ! باز باران بي صدا

مي چکد در حجم سرد کوچه ها

کوچه هاي بي تفاوت از عبور

کوچه هاي خالي از سنگ صبور

کوچه هاي سرد و ساکت خالي اند

مسکن نامردم پوشالي اند

کوچه ها احساس را گم کرده اند

چينه هايش ياس را گم کرده اند

کوچه ي بي ياس يعني انجماد

بر خزان کيشان، هماره انقياد

کوچه ها فرياد را نشنيده اند

قصه ي بيداد را نشنيده اند

ساکنان با ديو و دد خو کرده اند

فتنه هاي خفته را رو کرده اند

کوچه ها ! ققنوس آتش زادتان

شد خلاص از شعله ي بيدادتان

اين شما و شهر و اين شهر شما

شهر خالي از خدا بهر شما

اي شمايان ، اي شمايان دروغ

اين شما و ناخدايان دروغ

شهر خالي از صدا ، مال شما

خوان الوان ريا ، مال شما

اي اهالي فريبستان هيچ

گمرهان سيب سيبستان هيچ

رفت خورشيد و نشد پروايتان

با چه روشن مي شود فردايتان

تا شما مشتاق از اين تيره شبيد

نا شناس حرمت ام ابيد

ليلة القدر از کف ايام رفت

مطلع الفجر از کف ايام رفت

موکنان مويه کنان گل مي برند

ياس را از پيش بلبل مي برند

منخسف شد چون عذار ماه ماه

بعد از اين خورشيد مي مويد به چاه

بعد از اين خورشيد مي ماند غريب

مي تراود از لبش امن يجيب

لانه خالي از کبوتر شد دريغ

خالي از عشق پيمبر شد دريغ

بعد تو شعري که در چشم تر است

چادر خاکي و مسمار در است

مثنوي اي مثنوي ! فرياد کن

بغض صدها ساله را آزاد کن

ياد کن از شعر زهرا اي نسيم

انّ مولانا عليٌ مستقيم

باز باران ! باز باران بي صدا

مي چکد در حجم سرد کوچه ها...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - یه مسافر

به یمن ولادت خجسته وفرخنده زینب کبری (سلام الله علیها) وروز پرستار

 اين ولادت فرخنده بر همه شما عزيزان مبارك باد

 زینت پدر ، زینب است

السلام عليكِ يا زينب كبري، السلام عليكِ يا بنت رسول الله، السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (سلام الله)

ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد .

نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.

در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.

هنگامی که  سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.

امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که  این را در لوح محفوظ نوشته ایم.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود:  به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم  که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.

ازخصوصیات بارز شخصیتی حضرت زینب

هوش و ذكاوت

 فصاحت و بلاغت

كرامات

 داناي بدون آموزگار و فهميده بدون فهماننده

و.........................

السلام عليك يا زينب كبري

5 جمادی الاول، سالروز میلاد مظهر علم و تقوا، سلاله پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست پرورده آغوش امام علی مرتضی (علیه السلام) و تربیت یافته دامان فاطمه زهرا (علیها سلام)، حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) خجسته باد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - یه مسافر

سفری تا بی نهايت

هوایی شلمچه شده ام
 
دلم گرفته است
از همه چیز بیزارم در این شهر حتی چاه هم برای درد دل وجود ندارد
دوست دارم کنار نخلی بنشینم و زار زار گریه کنم
اما اینجا نخل پیدا نمیشود
دوست دارم از همه چیز دور شوم و از همه کس دل ببرم
دوست دارم جایی باشم که تا فرسنگ ها اطرافم هیچ موجود زنده ای نباشد
هر چه دوست دارم فریاد بزنم
فریاد از ته دلبلنددنباله داراز اعماق هنجره ام
اما در شهر ما حتی نمیشود بلند گریه کرد
اینجا فاصله جسمی انسانها از دو متر بیشتر نیست!!!
دوست دارم گریه کنم

چشمانم را آب پر کرده است!
وقتی بغض میکنم چهره ام خنده دار میشود

مخصوصا موقعی که میخواهد بغضم بترکد چانه ام میلرزد وای که چقدر خنده دار است
این همه موضوع برای خندیدن هست ولی من باز هم گریانم
اینجا هیچ واژه ای به اندازه گریه خنده دار نیست!
اینجا هیچ واژه ای به اندازه خنده گریه دار نیست
!
اینجا شهر من است

زادگاه هزاران نفر مثل من!
اینجا روزهای هفته هفت روز است از شنبه آغاز می شود

وای که از ترمزهای پشت ترافیک صبح های شنبه متنفرم
روزها میگذرد هفته ادامه دارد
چیزی مثل برق از کنارت می گذرد بادش به تو میخورد خودت را کنار می کشی
خوب که نگاه میکنی میبینی ماشینی در خیابان با سرعت حرکت میکند و کوچک می شود
روزهای هفته باز هم میگذرد و همچنان دلتنگم
صدای بوق ممتد از داخل اتاق به گوشم می رسد ابتدا فکر کردم ترافیک شده است
سرم را از پنجره بیرون بردم و نگاه کردم
خیابان شلوغ نبود ترافیکی هم در کار نیست
اما آنطرف تر را که نگاه می کنی چندین ماشین مدل بالا را میبینی که صف کشیدند
صفشان را که میبینم ابتدا فکر میکنم کوپن روغن اعلام شده
ولی چرا با ماشین در صفند؟
اینجا شهر من است
روزهای هفته در حال اتمام است
شبهای شهر من پر از چراغ است در حال عبور از ?وچه هستم
چراغهای رنگارنگ بسیار تند تکان میخورند
نام کوچه را نگاه میکنم ولی ای کاش نگاه نمیکردم از نام شهیدی که ?وچه به نام اوست شرم میکنم!
پنج شنبه میرسد

آرامش!
مینی بوس به سمت  گلذار شهدامی رود

نوبت شارژ باطری دلمان است
نسیم خنک به صورت میخورد
صدای نواری می آید که از بچگی انیسم بود
من اخر طاقت ماندن ندارم
پرچمهای رنگین روی مزار شهدا تکان می خورد
عکسهای تابلوهایشان را میبینم
انگار همه آنها را میشناسم

نوار حرکت میکند و جلو می رود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
اینجا شهر جاماندگان است
خیلی زود می گذرد
باید برگشت
ولی فقط با یک امید
در پس این فرداهاجمعه ای است

 مسافری در راه است

مسافری از عشق! 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - یه مسافر

سلام بر عاشقان اهلبيت عيد برشما ياران مهدی موعود مبارک باد

  

baner

 

آسمان ديده بر زمين گشوده بود و مدينه، شب انتظارش را به دست صبح اميد
مي سپرد که ناگاه در صبح دمي حيات بخش آفرينش، تولدي دوباره کرد و

 
يازدهمين روشنگرش را به هستي بخشيد. عرش به برکت ميلاد جهان افروز


امام عسکري (ع) بزم شادي گستراند. تولد او موعودي را بشارت دهنده است
که ظهورش، سپيده دمي است به سوي روشنايي و  مرهمي  برتمامي رنج ه

و مقصد تمام رفتن ها و رسيدن ها.به اميد ظهورش 

       

     

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - یه مسافر

روز باخورشيد شکل ميگيرد وشب باستارگان وجادها بامسافران

سلام بر دوستان همیشه بهارم امیذوارم همیشه ایام سبز باشید وبا طراوت

 شروع خوبی را برایتان ارزومندم امید که تاخیر مرا ببخشید

 

سفر

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت

تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود

مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ 

و درخت‌ زير لب‌ گفت

ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رها برگردی

 
كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همين‌جاست

مسافر رفت‌ و گفت

يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت 

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی نخواهد ديد؛ 

جز آن‌ كه‌ بايد...

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود هزار سال‌ گذشت

هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست 

مسافر بازگشت.

رنجور و نااميد 

خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسيد

جاده‌ای كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بياسايد 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد 

اما درخت‌ او را می‌شناخت

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم

درخت‌ گفت:

چه‌ خوب، وقتی‌ هيچ‌ چيز نداری، همه‌ چيز داری.

اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتی، غرور كمترينش‌ بود،

جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست.

و قدری از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، اين‌ همه‌ يافتی درخت‌ گفت:

زيرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم.

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - یه مسافر

*
*
*
*
*
*
*